![]() |
![]() |
|
| تارخ معاصر ولاشان |
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:18 توسط رضا |
|
|
زماني از استاد صبا پرسيدند: بهترين شاگرد شما کيست؟ صبا نيز پاسخ بسيار جالبي مي دهد:"خود جامعه آن را تشخيص مي دهد!" از آن زمان 50 سال مي گذرد و جامعه با گذشت زمان همه چيز را فهميد، بيش از نيم قرن فعاليت هنري! به اميد شفاي هر چه زودتر ايشان...
گروه اساتید موسیقی ایران، به ترتیب از راست: استاد محمد اسماعیلی(تنبک)، استاد محمد موسوی(نی)، مرحوم استاد علی اصغر بهاری(کمانچه)، استاد جلیل شهناز(تار) و استاد فرامرز پایور(ستنور)، سال 1368 تالار وحدت تهران
از راست: استاد محمد اسماعیلی، استاد حسین دهلوی، خانم گلنوش خالقی(دختر استاد روح الله خالقی) و استاد فرامرز پایور. عکس مربوط به سال 1371 و در مراسم اجرای برنامه ارکستر بزرگ خالقی به رهبری خانم گلنوش خالقی در واشینگتن دی سی می باشد.
از راست: هوشنگ ظریف،هوشنگ ابتهاج(سایه)،فرامرز پایور، محمد رضا شجریان، عبدالوهاب شهیدی، محمد اسماعیلی، رحمت الله بدیعی و حسن ناهید. سال ۱۳۵۵حیاط رادیو ایران میدان ارک تهران www.rkac.com/.../
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:3 توسط رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:4 توسط رضا |
|
گزارش تصویری/ مراسم تشییع پیکر زندهیاد پرویز مشکاتیانپیکر زندهیاد استاد پرویز مشکاتیان صبح امروز پنجشنبه با حضور هنرمندان و دوستداران عرصه موسیقی از مقابل تالار وحدت تشییع و برای خاکسپاری به زادگاهش نیشابور منتقل شد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:34 توسط رضا |
|
|
محکمه الهی
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـیکنیـد آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد . یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ ین همه دیــن و مذهب دروغـــی؟ حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن . خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟ خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه آهان می خواد یواشکی جیم بشــه دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده . اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟ بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟ خیال می کردی ما حواسمــون نیس نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟ هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟ مأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟ خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــند بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا فِک می کنید داخل اون تخ کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟ اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟ آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُب رسونده حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد از اون نگـاههـای عـاقل انـدر [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بودخـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟ تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته .بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد همینجوری می خواس بلن شه نم نم . گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:29 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:12 توسط رضا |
|
|
جمعي از مردم ولاشان
صداي بلند تعزيه مردم را اذيت ميكند . اخه امام حسين هم رازي به مردم ازاري نبود كه شما مي كنيد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:45 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:27 توسط رضا |
|
یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمده و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم. دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟» دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه برفی کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. تو هم که شاغل هستی. دیدم که تا دل شب مشغول کارهای شرکت بودی. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.» دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.» دوستم خدید و گفت: «خوشحالی؟ داری خود تو فریب می دهی؟» جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.» دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم: پریروز، برای معالجه پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی. با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست |
|||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:26 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|